حجره پریا _۲

#حجره_پریا 2

پنجشنبه... صبح... ساعت 8:30

پریا داشت برای جلسه دفاعیه آماده میشد... معمولا بعد از نماز صبح ها نمیخوابید اما اون روز، یه کم بعد از نماز صبح استراحت کرد... بعدش پاشد ورزش مختصری کرد... پریا چند دقیقه ورزش صبحش را با چیزی عوض نمیکرد... ورزشی با حرکات کششی و طناب زنی و ... پشت بندش هم یه صبحونه مختصر... و چایی...

رفت آماده بشه... در کمدش را که باز کرد، با خودش تصمیم گرفت که بر خلاف روزهای متداولی که برای کلاس و درس و بحث به حوزه میرفت، اون روز یه مانتوی تیره نپوشه... یه کم روشن تر...

موهاشو یه کم بلندتر از حد همیشگی بست... جوری که یه کم از زیر مقنعه بالا بیاد و جذاب تر بشه... اما پریا اون روز حتی مقنعه هم نپوشید... یه شال لبنانی با رنگی ست شده با رنگ مانتوش...  در عین سادگی اما ترکیب جالبی شده بود... متفاوت تر از همیشه...

میخواست عطر بزنه اما نزد... گذاشت تو کیفش... کرم سفید کننده ملایلمی هم برداشت... اما نزد و گذاشت تو کیفش... ساق دستشو پوشید... چادر مشکیش انداخت رو سرش و کیفشو برداشت و رفت سراغ طاقچه... قرآن باباشو برداشت ... چشماش را بست و بوسید و به پیشونی و چشماش و گذاشت...

ساعت 9 صبح... حوزه

وقتی وارد حوزه شد، دو سه تا از دوستاش را دید... با هم خوش و بش کردند... سمیه که یکی از بهترین دوستاش بود و به خوش قلبی معروف بود بهش گفت: وای پریا چقدر رنگ روشن بهت میاد... رنگ روشنت ندیده بودم...

پریا دید که یکی از بچه ها کم کم داره با چشمای گردالیش میخورتش... گفت: «جونم؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟!»

اون گفت: «سرت جایی خورده؟!»

پریا گفت: «نه! البته سرم به قرآن خورد... ینی قرآنو گذاشتم رو سرم و اومدم... اصلا وایسا ببینم! ینی چی سرت جایی خورده؟!»

دوستش گفت: «ینی نمیدونی مانتو رنگ روشن اینجا رسم نیست و نباید اینجوری بیایی؟! اونم روزی که دفاع داری و چند تا از اساتید مرد هم هستن!»

پریا گفت: «رنگش چندان بنظرم به چشم نمیاد... اصلا ولش کن... با این بحثا به جایی نمیرسیم... چه خبر؟»

دوستش گفت: «سلامتی... اما از من گفتن بود پریا خانوم... بعد از پنج سال درس خوندن باید خودت بدونی که چهرت با شال رنگ روشن، جذاب تر میشه و بیشتر به چشم میایی!»

پریا با خنده بهش گفت: «خب این که پوستم و صورتم با رنگ روشن شالم بیشتر به چشم بیاد که کاری به پنج سال درس خوندن طلبگی نداره! یه لحظه پا میشدم تو آینه نگاه میکردم... دیگه لازم نبود که پنج سال اینجا درس بخونم... ضمنا خانوم خانوما! این چیزی که الان گفتی... همین که رنگ روشن و صورتم و شالم و از این حرفا... تو کدوم درس و کلاس بهمون قرار بوده یاد بدن؟! پس همه چیزو به پای حوزه و طلبگیمون نذار قربونت برم!»

حدود ساعت 9:30 بود که جلسه شروع شد... پریا چندان استرس نداشت... دو سه تا از اساتید مرد اومدن و مدیر و معاون حوزه و چند نفر از همکلاسیاش و چند تا از کادر حوزه...

بعد از قرائت قرآن ... از پریا دعوت شد که درباره پایان نامش در حدود 10 دقیقه توضیح بده... پریا خیلی ریلکس بود... همه داشتن نگاش میکردن... اما دیدن که هیچی از کیفش در نیاورد الا یه جزوه پرینت شده از پایان نامش... گذاشت رو میز... هیچی دیگه باهاش نبود... خیلی مصمم و بدون هیچ کاغذ و خلاصه برداری که رو به روش باشه، سرشو بالا گرفت و شروع کرد:

«بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت همه اساتید عزیزم سلام و صبح بخیر میگم...

 ببخشید که بعد از مدت ها مطالعه و داوری پایان نامه های آبکی و الکی که بچه های مدرسه ما در سطح دو (کارشناسی) نوشته بودند و دور از شان علمی شما اساتید محترم بود، مجبور شدین یه رساله 200 صفحه ای را با بیان مهندسی و با نرم پژوهشی مطالعه کنید! امیدوارم ناامیدتون نکرده باشم و تونسته باشم خستگی مطالعه اجباری پایان نامه دیگران را از جونتون درآورده باشم!»

همه به هم نگاه میکردن... به هم میگفتن این چه طرز حرف زدنه؟! از این بعیده اینطوری حرف بزنه؟ بیانش هم قبلا تند بود اما نه تا این حد و...

اما استاد داور که وسط نشسته بود، لبخند ملایمی زد و اجازه داد که پریا ادامه بده:

«موضوع رساله من درباره «بررسی آسیب های اعتقادی آتئیست ها در فضای مجازی ایران!» هست... این تحقیق که حدودا 500 ساعت از بهترین ساعات جوانی و انرژی منو به خودش اختصاص داد، برکاتی زیادی بر من داشت که به علت اینکه وقتمون محدوده، از اشاره به اونا پرهیز میکنم... اما میتونم بر خلاف جلسات مرسوم دفاعیه ها دو تا سوال کوچیک از اساتید محترمم بپرسم؟!»

اساتید به هم نگاه کردن... به نظر میرسید یه کم غافلگیر شدن و نه میتونن اجازه ندن و نه میتونن اجازه بدن؟! چون مشخص نبود که پریا چه خوابی براشون دیده؟! استاد داور گفت: بفرمایید!

پریا ادامه داد:

«سوال اولم اینه که چند نفر از اساتید حاضر در این جمع، چه خانم و چه آقا، فعال فضای مجازی هستند؟! فعال به این معنی که خوب و بد و موافق و مخالف را رصد میکنند و اطلاع دارن چه میگذره و کار میکنند و تولید محتوا دارن و صرفا به داشتن یه گوشی اندروید اکتفا نمیکنند؟!»

تو جمع همهمه افتاد... مدیرشون که داشت سرخ و کبود میشد... معاون آموزش که سرش انداخته بود پایین و همزمان، لب پایینشو گاز میگرفت... و بقیه هم حالی بهتر از مدیر و معاون نداشتند!

استاد داور به حرف اومد و سرشو بالا گرفت و از بالای عینکش به پریا و جمع نگاهی کرد و گفت: «بنده که فرصتشو ندارم... از هیئت علمی دانشگاه و پایان نامه های حوزه خواهران و منبر و مسجدم وقتی اضاف نمیارم... استاد راهنمای شما هم بعید میدونم از دفتر امام جمعه و تدریس و این حرفها وقتی اضاف بیاره... استاد مشاورتون را نمیدونم... اما حاج آقای عزیزی که من میشناسم وقتشون گرانبهاتر از این حرفهاست که بخوان در فضای مجازی و گوشی همراه و این حرفها تلف کنند! این از ما... سوال دیگری هم دارین؟!»

پریا نفس عمیقی کشید و گفت: «بسیار خوب! تشکر از صراحت شما! سوال دومم اینه که میشه بفرمایید در جامعه امروز، بعد از رهبری یک جامعه اسلامی، بالاترین و خطیرترین مسئولیت چیه و چی میتونه باشه؟!»

استاد داور بازم میدون را به دست گرفت و گفت: «بالاخره نمیشه خیلی دقیق گفت... اما با توجه به هجومی که منافقان و چپی ها و داخل و خارج به شورای محترم نگهبان کردند، به نظر میرسه که خطیرترین و حساس ترین مسئولیت، ریاست و فقاهت شورای نگهبان باشه! نظر آقایون دیگه چیه؟!»

دیگر اساتید هم یه نگاه به استاد داور کردن و سری تکون دادند و گفتند: «احسنت! فرمایش بسیار دقیقی بود! موافقیم!»

پریا بازم نفس عمیقی کشید و گفت: «با عرض معذرت و بدون هیچ جسارتی به اساتید عزیزم، باید عرض کنم که حرف دقیقی نفرمودید! از نظر رهبر معظم انقلاب، اگر ایشون رهبر نبودند، خطیرترین و مهم ترین مسئولیتی را که قبول میکردند «ریاست فضای مجازی ایران» بود!

ما که در حوزه خواهران شهریه نمیگیریم اما حیفه که اساتید ما شهریه حضرت آقا را بگیرند اما اطلاع نداشته باشند حضرت آقا چه میگن و چه فکر میکنند! و حتی در فضای مجازی بودن را اتلاف وقت و جزو ساعات برباد رفته عمر و اولویت های درجه آخر و... بدونند!»

مدیر حوزه دیگه نتونست تحمل بکنه و جلوی همه گفت: «پریا خانوم؟! واقعا از شما بعیده! چت شده دختر؟! حرمت اساتیدت را حفظ کن! سلب توفیق میشیا!»

تا پریا خواست حرف بزنه، استاد داورش گفت: «نه... راس میگه بنده خدا... چرا تعارف کنیم... یکی از دانشجوهامم همینو میگفت... اما خب دیگه از ما گذشته... حالا بگذریم... بفرمایید... ادامه بدید! داره جالب میشه!»

ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

۰ لایک
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
آخرین مطالب
محرم الحرام تسلیت.‌‌..
قصد دارم که تو را لیلی دیوانه کنم
اینجا کسی کتاب نمیخواند...
نستعلیق چشمانت
روسریت کوووو
جدی نویس
وقتی که دیر میرسم
عیدتون مبارک
پول ایران در لبنان و غزه...
خدا چه میخورد؟
پربیننده ترین مطالب
یارب
جدی نویش
جدی نویس
به وقت دلتنگی
نمیفهمی خب حرف نزن...
حجره پریا_8
حجره پریا_۱۱
هنر عاشقی(ارسالی)
عیدتون مبارک
تلوخور پس کوچه های جهانم
آرشیو مطالب
موضوعات
شهریار (۱)
هوشنگ ابتهاج (۳)
مسعود محمد پور (۱)
سید تقی سیدی (۱)
حافظ (۲)
سعدی (۳)
حمید رضا برقعی (۱)
سید سعید صاحب علم (۱)
رهی معیری (۲)
سهراب سپهری (۱)
طنز (۱)
عرفانی (۱)
فراغ (۱)
به وقت دلدادگی (۱)
عکس پروفایل (۲)
مولانا (۲)
پیوند ها
ساخت وبلاگ جدید در blog.ir
نرم افزار مهاجرت به blog.ir
وبلاگ رسمی شرکت بیان
صندوق بیان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان