فلسطین


با فلسطین نسبتی دیرینه دارد قلب من


چون از آن روزی که یادم هست در اشغال توست!



۰ نظر ۰ لایک

بسوزه پدر عاشقی


داستانم راب مجنون گفتموباخنده گفت

این همه دیوانگی راازکجااورده ای؟

۰ نظر ۱ لایک

چشماش...

+ یاد چشمش همہ‌ے عمر سیہ پوشم ڪرد / :


ڪاظم‌بہمنے
۰ نظر ۰ لایک

جدی نویس

سلام صبحتون بخیر

دوستان عزیز 6 پارت از کتاب حجره پریا از اقای حدادپور گذاشته شد میتونید به کانالشون مراجعه کنید و کتاب رو سفارش بدین البته ایشون از این دست مستندات زیاد نوشتن مثلا کتاب کف خیابون یک و دو ما در وبلاگ دیگری با  لینک:yamahhdi.blog.ir اون رو میزاریم میتونید برید و بخونیدش هیچ کس از خوندن این کتاب ها نا راضی نبوده و بلکه پیگیر تر هم شده.

ببخشیدطولانی شد 

با علی

۰ نظر ۱ لایک

حجره پریا _6

هنوز مردم باورشون نشده بود که خبری نیست... هنوز با هم حرف میزدن و حال خیلیا خوب نبود... بعضیا هم نمیدونستن چیکار کنن و کلا هاج و واج مونده بودن چیکار کنن؟!

سه چهار دقیقه طول کشید ... همکارام که در جریان بودند مردم را با هزار زحمت و مکافات، آروم میکردن و اونا را سر جاشون نشوندند... اما بازم عده ای بودند که حالشون بد بود و میخواستن سالن را ترک کنند... گفتم به اونا آب قند بدهند تا پس نیفتند!

بعد از ترکوندن این بمب روانی در سالن، هنوز حالت ترس و سر و صدا در بین مردم به چشم و گوش میخورد... خب حق داشتند... تا حالا در مانور روانی شرکت نداشتند... از شانس بد اونا گرفتار کسی شده بودن که به قول بچه های خودمون، خوراکش جنگ روانیه!

با لحنی خیلی آروم شروع کردم به حرف زدن و گفتم: «سلام و درود خدا به محضر حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها... امیدوارم جسارت حقیر و همکارانم را ببخشید... اما لازم بود... میگم چرا... اما فعلا همین قدر عرض کنم که لازم بود... عزیزان! خطری شما را تهدید نمیکنه... خیالتون راحت باشه و با خیال راحت روی صندلیهاتون بنشینید... لطفا برای آرامش خاطر حضار گرامی و سکوت مطلق جلسه، صلواتی را خدمت حضرت زهرا سلام الله علیها تقدیم بفرمایید!»

بعد از اینکه صلوات فرستادند گفتم:

«لطفا به دور و بر خودتون یه نگاه بندازید... شما تا همین چند دقیقه پیش خیلی باکلاس و منظم و با تفکیک خاص خانم ها و آقایون نشسته بودید... شما تا همین چند دقیقه پیش ظاهرتون خیلی جذاب و اتوکشیده بود ... اما الان ببینید چقدر بی نظم نشستید! ببینید زن و مرد به صورت پراکنده و قر و قاطی نشستید! ببینید چقدر کاغذ و میوه و خودکار و خرت و پرت رو زمین ریخته! ببینید حتی اعضای محترم ردیف اول هم سر جاشون نیستن و جا به جا شدن و یکی ته سالن نشسته و یکی هم وسط و خلاصه هر کسی یه جا ولو شده رو صندلیش!

اینا به کنار... حواستون بود وقتی به طرف در هجوم بردین، کسی رعایت محرم و نامحرم نکرد؟! حتی بعضی ها حرف های زشت میزدن که کدوم گور به گور شده ای در را قفل کرده و چرا باز نمیشه و پس مسئولین سالن کدوم گوری هستن و دارن چه غلطی میکنن؟!

آره دوستان! این حرفها و حرکات و سکنات، از علما و وزرا و محقیقن و پژوهشگران آنلاین جامعه ما رخ داد... آیا در شرایط عادی؟! نه... بلکه در حالتی که نمیدونستند مانور هست و دارن تست میشن!

دیدید که حتی توسل و شعار مرگ بر و حرفهای اینجوری هم در را براتون باز نکرد و نظر کسی را عوض نکرد! خوبه که آدم در لحظات سخت و بد، یاد مقولات دینی میفته اما این کار، همه چیزی نیست که میتونستید انجام بدید! دین و شعار و توسل، خوبه اما جبران کننده همه کمبودها و کاستی های من و شما نیست!

سروران! اینا همش نقشه بود و من و همکارام به عنوان خادمین امنیتی شما در این مملکت اسلامی میخواستیم یه چیزی بهتون به صورت عملی بگیم... و اون اینه که : بچه های من و شما در یک فضای نامحدود افتادند که حتی نمیتونند فرار کنند ... نمیتونند خیلی درگیرش بشن... شعار و توصیه های تکراری هم به دردشون نمیخوره ... اگر به دردشون میخورد که به این روز و حال نمیفتادند ...

بچه ها و ملتمون دارن زیر دست و پای هجوم اطلاعات کثیف (اطلاعاتی که قابلیت جداسازی صحیح و غلط در آن نباشد!) و افکارهای مختلف و حرفهای اضافی این و اون له میشن و کسی نیست به دادشون برسه... این افکار داره از خونه و هم خونه های من و شما سرچشمه میگیره...
آره از هم خونه من و شما و همسایه ها و آشناهای من و شما... در طول این سالها بعضی از ما اینقدر از دشمن و بیرون و خارج بد گفتیم تا مثلا خودمون را خوب جلوه بدیم و بچه هامون درگیر فرار و پناهندگی نشن... اما حواسمون به خونه خودمون نبود... به قول مرحوم حسین پناهی؛ صفر ما را بستند تا به بیرون زنگ نزنیم... اما از شما چه پنهان... ما از درون زنگ زدیم ...

وضع و حال کسی که درگیر اون فضای ولنگار مجازی شده باشه، مثل همین وضعیت شماست بعد از تنشی که بهتون وارد شد... همینجور پراکنده و بی نظم و خسته و آشفته لم میدن رو مبل و تنهایی مفرطی را با خودشون به دوش میکشن...

من آدم امنیتی چرا بشینم در تمام همایش ها و جلسات مختلف، آمار و کلیپ های مفاسد و پاورپوینت تئوری بدم و رد بشم؟! بدم میاد از این روش بعضی از هم کارامون...

که چی بشه؟! آخر این همه کلیپ و نچ نچ کردن از اوضاع خراب جامعه چیه؟! ته تهش فقط میگیم: استغفرالله ربی و اتوب الیه...

ایناش ... همین مانور روانی را ببینید... حتی شما روتون نمیشه فیلم دوربین مدار بسته سالن را نشونتون بدم و آنالیزش کنم که ببینید هر کدومتون در چه حالی بودید!

همکارانم همین حالا پیامک دادن به من و گفتند در طول این بیست دقیقه، حدودا 10 کیلو قند برای آب قند عزیزانی که هول کرده بودند و اذیت شده بودند مصرف شده! 10 کیلووووووو ... کم نیستا ...

من فقط یه نفر را دیدم که دستش روی گلوش بود و احساس ترس و خفگی میکرد... احساس خفگی میکرد چون هیجان مانور زیاد بود و نمیدونست داره مانور میده... بذارید یه کم واضحتر بگم... (جوری که تابلو نشه و کسی نفهمه منظورم کیه، بهش نگاه کرد و گفتم) حتی اون هم ترسیده بود و دسپاچه شده بود... هر چند تلاش میکرد خودشو کنترل کنه اما با شنیدن صدای ترقه ای که همکارانم ترکوندند حتی اون هم سراپا واهمه شده بود! چرا؟ چون انتظار چنین حال و روز و اتفاقاتی را نداشت!

عزیزان... علما ... وزرا ... حضار گرامی!

اوضاع، خرابتر از این حرفهاست... شما جونتون را در یه فضای بسته اینچنینی در خطر دیدید و دست و پاتون را گم کردید! اما خدا به داد بچه ها و ملتی برسه که در فضای مجازی، درگیر ترفند های اخلاقی بهایی ها ... منطق سبک اما زیبای آتئیست ها ... مظلوم نمایی تجزیه طلب های «خلق عرب» و «جدایی طلبان بلوچ متحد» و «کمله دموکرات کردستان»... زنای ذهن کانال های پورنو و مستهجن ... ادعاهای یمانی بودن یه آدم عرب شوت و تعطیل به نام احمد الحسن و ... هزار تا مدعی دیگه هستند و ما تازه نشستیم در این همایش و از ضرورت ها حرف میزنیم و چرت عصرگاهی میزنیم!

من اینجوری انتقال مفاهیم میکنم. امیدوارم تونسته باشم بگم چقدر سخته وسط معرکه باشی و دارن بهت حمله های روانی و اعتقادی میکنند اما بقیه بشینن بالای سرت و بهت بگن لنگش کن! امیدوارم جلسه فردا مفیدتر باشه و بتونیم به راهکارهای عملی برسیم.
عصرتون بخیر ... التماس دعا »

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
۰ نظر ۰ لایک

امان از دلدادگی

مجنون به نصیحت دلم آمده است

بنگر به کجا رسیده دیوانگی‌ام...

ابوسعید ابوالخیر
۲ نظر ۰ لایک

حجره پریا_5

من میدیدم که اون خانمه در حین صحبت کردنش، همه را ساکت کرد و توجه همه را جلب کرد و برای دقایقی، دست از آبروی خودش شست تا بتونه کاری کنه که مطالبش را با حساسیت بشنوند! و این، کار منو یه کم راحت تر کرد...

مجری همایش، وقتی منو معرفی کرد، فقط به اسم و فامیلی مستعار اکتفا کرد و گفت: «در بخش آخر روز اول همایش، در خدمت کارشناس امنیتی از .......... هستیم. قطعا صحبت های جذاب و مهمی دارن که میتونه دریچه جدیدی را به بحث امروزمون باز کنه! از ایشون دعوت میکنم که به جایگاه تشریف بیارن و مطالبشون را بیان کنند. تا ایشون آماده میشن...

وقتی دید بچه های ما دو سه نفرشون شروع به دویدن به طرف درها کردند و یه کم سالن شلوغ شد، جملاتش ناتموم موند و نتونست ادامه بده...

حواس همه به طرف اون دو سه نفر جلب شده بود و همه نگاشون میکردند و از تعجب داشتن شاخ درمیاوردن! چون نمیدونستن چه خبره، بیشتر تعجب میکردن!

به طرف جایگاه حرکت کردم... همینجوری که راه میرفتم، چشمکی به مسئول درب اصلی زدم و اون هم درب را خیلی آروم و بی سر و صدا قفل کرد ... یه کم قدم ها را سریع تر برداشتم و با نوعی از حروله کردن (حالتی بین راه رفتن و دویدن) پله ها را دو سه تا یکی کردم و رفتم بالا...

تا رسیدم پشت تریبون، بدون هیچ سلام و صلوات و مقدمه ای گفتم: «حضار محترم! عذرخواهی میکنم... همایش تعطیله... یه خطر بزرگ امنیتی گزارش شده که باید هر چه سریع تر سالن را ترک کرد...»

تا اینو گفتم، همه نیم خیز شدن... همهمه ها باز شروع شد... دو سه نفر پاشدن حرکت کردن... صدامو بردم بالاتر و با حالتی هیجانی تر گفتم: « ببخشید اما باید واقعیتو گفت... همکارانم گفتند که ظاهرا دو سه تا بمب با درصد تخریب زیاد در سالن وجود داره که باید هر چه سریع تر سالن را ترک کرد...»

دیگه هیچکس سر جاش ننشسته بود و همه پاشدن به طرف درب ها هجوم بردند! مخصوصا وقتی دیده بودن که چند نفر دارن میدون، هیجان عمومی بیشتر شد... اینقدر هجوم زیاد شد و سر و صداها بلند شده بود که حتی صدای بلندگویی که صدای منو به اونا میرسوند، اثری نداشت و کسی نمیشنید!

حدود سیصد چهارصد نفر به طرف دو تا درب اصلی هجوم بردند... پیر و جوون... زن و مرد... وحشت و اضطراب، سراسر سالن را فرا گرفته بود... اما بیچاره ها هر کاری میکردند در باز نمیشد...

همین باز نشدن درب ها استرس جمعیت را بیشتر کرد و حتی چند نفر در بین اون جمعیت مضطرب از حال رفتند... منم پشت بلندگو جو میدادم و میگفتم: «آقا درب را باز کن... عزیزان خونسرد باشن... عمر دست خداست... یکی پاشه اون در صاب مرده را باز کنه... چرا قفلش کردن... بچه های امنیت کجایین؟ حاج آقا هل نده... مواظب پیرها باشید...»

ملت زبون بسته داشتن مدام هل میدادن تا بتونن درب سالن را بشکنند و خارج بشن... اما درب سالن، خیلی سفت و سخت بود و حتی گلوله هم ازش عبور نمیکرد...

اینقدر شرایط بحرانی شده بود که حتی میدیدم مردم که هیچ چاره و راهی به بیرون نداشتن، با صدای بلند یا حسین یا حسین میگفتن و به امام زمان متوسل شده بودن و...

به یکی از بچه های دیگه اشاره کردم... اون چند متری من و در جایگاه ایستاده بود... کاری بهش سپرده بودم که خیلی حساس و استرس زا بود... تصمیم سختی بود اما باید انجام میشد... دوباره بهش اشاره کردم... اونم ترقه ای از جیبش آورد بیرون و آتیشش زد...

تصور کنین دقیقا... حجم جمعیت پشت در... فشارهای زیاد... وحشت زده... یکی دو نفر هم غش کرده... یهو صدای بلند یه ترقه دست ساز هم بیاد... صدایی که وقتی توی اون سالن سر بسته بپیچه، انعکاس های خاص خودش هم داشت و دیگه خودتون فکر کنین چی شد و چه جیغی زن و مرد کشیدن...

جالب بود... توی اون شرایط، دو سه نفر مدام شعار میدادن و میگفتند: مرگ بر آمریکا ... مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر داعش... مرگ بر آل سعود... اما کسی حمایتشون نکرد و جوابی نشنیدن...

به من از آخر سالن اشاره کردن که وضعیت داره قرمز میشه و ممکنه فاجعه خفگی و سکته به وجود بیاد... چون چند تا از بچه های خودمون هم وسط جمعیت بودن و از راه دور، آمار میدادن...

تصمیم گرفتم سخنرانیم را شروع کنم...

آهان... راستی... یه چیزی یادم رفت بگم... با چشمم دنبال همون خانمی گشتم که قبل از من سخنرانی داشت... دیدمش... دیدم دستش روی گلوش هست و حسابی هول کرده... اما مثل بقیه نیست و مدام هل نمیده و جیغ نمیزنه!

خلاصه...

تصمیم گرفتم سخنرانیم را شروع کنم... گفتم:

«بسم الله الرحمن الرحیم... خسته نباشید... علما و وزرا و حضار گرامی! بفرمایید سر جاهاتون تا براتون توضیح بدم! آقا بفرمایید... خواهران بفرمایید... بفرمایید خواهش میکنم... توضیح میدم...»

یه نفر گفت: «چی چی را توضیح میدی؟! در باز نمیشه! الان ملت خفه میشه! الان همه جا میترکه!»

با صدای بلندتر گفتم: «لطفا بشینین سر جاهاتون! گفتم لطفا برگردین سر جاهاتون!»

@Mohamadrezahadadpour
۰ نظر ۰ لایک

حجره پریا _۴



صحبتاش جالب بود... شهادت طلبانه بود اما باید میگفت... لحن و ادب کلامش خوب بود... اولش به خیلیا برخورد اما معلوم بود که برنامه داره و قصد لوس بازی و لودگی نداره... 


مهم تر اینکه... محتوای کلامش هم خوب بود... یادمه که در بعضی از بخش های صحبتاش میگفت:


«کاش علمایی که در جامعه به عنوان استاد اخلاق و بزرگ اخلاقی معرفی شده اند، بروزتر بودند و روش نگهداری اخلاق و اعتقاد در فضای مجازی هم بگن. ما هنوز خیلی مطمئن نیستیم که بدونیم تکلیفمون چیه و چطوری باید در فضای مجازی پاک باشیم و چشم و گوشمون آلوده نشه! خب این کار کیه؟ بیان این امور کار کیه؟ کار علمای اخلاق و عقایده! شک نکنید!


کاش میگفتن «تقوای مجازی» ینی چی و راه به دست آوردنش چیه؟! کاش مصداق واقعی «عمل صالح مجازی» هم روشن بود و میتونستیم بدونیم کدوم کارمون در فضای مجازی ثواب هست و کدومش ادای ثواب در آوردن داریم در میاریم؟!»


به بچه های خودمون اشاره کردم که آماده باشن... کم کم موقشه...


اون خانم ادامه داد:


«چون فضای مجازی، الان شده قتلگاه مردم. اینجا دیگه قصه حجاب زن و دخترا نیست که طبق معمول، همه چیزو به سر زن جماعت خورد کنین و بگین بخاطر تو هست که اینجوری شده! وضعیتش دیگه از چهار تا تار مو و سر و وضع لخت و کم حجاب کف خیابون و پیاده رو ها رد شده... زده بالاتر...


الان در خیابون ها و پیاده روهای ما یک دهم مشکلات مجازی هم به چشم نمیخوره و وضعیت مجازیمون، با عرض معذرت از اینگونه حرف زدنم؛ واقعا خاک بر سری به معنای حقیقی شده...


قبلا اگر بخاطر بد حجابی و اوضاع کوچه و خیابونا، علما و طلبه ها کفن پوش میشدن و سینه چاک میدادن و بالای منبرها، عمامه را از سر در میاوردن و به سر و صورت خودشون میزدند و به امام زمان تسلیت میگفتند، دیگه الان باید چی بگن؟! ...


وضعیت اخلاق و اعتقادات در فضای مجازی به بحران خودش رسیده! الان به راحتی عقاید خرافی و مضحک و پست، با فرمی کاملا منطقی به خورد بچه های ما میدن و اسمش میذارن «آتئیست گری» ! به راحتی به هم میگن «خدا ناباور» و به همدیگه بخاطر پذیرش این حرفها تبریک میگن! دیگه از فعالیت فرقه های منحرف بهاییت و دراویش و حلقه ها و اینا چیزی نگم بهتره!»


بچه های ما به تکاپو افتادن... خیلی آروم و زیر پوستی جا به جا میشدن و میرفتن سر جاهایی که براشون مشخص شده بود... فقط منتظر بودیم اون خانمه حرفاش را تموم کنه...


اون بنده خدا ادامه داد:


«باید یه فکری کرد. راهش نه فیلتره و نه سانسور!


بنظرم باید با «قدرت»، ورود پیدا کنیم و از این بزرگترین امکان منبر اخلاق و عقاید، نهایت استفاده را بکنیم. 


لطفا «طرح درس» در زمینه «اخلاق مجازی» بنویسید... جای خالی «طرح درس عقاید و پاسخ های مجازی» خالیه!


عرصه تبلیغ مجازی که بسیار ضعیفه و حتی یک «رشته تبلیغ مجازی» به شیوه کاملا «تخصصی» برای حوزه های برادران و خواهران تعریف نشده و وجود نداره!...»


بچه ها اشاره کردن که آماده هستن...


اون خانمه در بخش پایانی صحبتاش گفت:


«در پایان، بذارین گور خودمو با این حرف بکنم و تیر خلاصمو شلیک کنم:


وقتی رهبری گفتند علما و روحانیون باید از قم به طرف شهرها و روستاها هجرت کنند و همش متراکم در قم نمونن! طلبه ها و روحانیون سطوح متوسط به این حرف آقا چشم گفتند و عمل کردند! اما غافل از اینکه منظور آقا را بعضی ها نخواستند بفهمند و عمل کنند! آقا بعدها فرمودند من منظورم، «علما» بوده و چرا علما به طرف شهر و محل و روستاها و مراکز استان ها هجرت نمیکنن؟!


الان هم همینه... چند تا بچه طلبه مثل من ریختیم در فضای مجازی و مدام کانال و گروه و سوپر گروه میزنیم و کارمون شده سه تا چیز: کپی برداری! اظهار تاسف از وضعیت اسفبار جامعه! ختم صلوات و دعای فرج! همین...


کو علما؟ کو مراجع؟ کو دفاتر مراجع؟ چرا همیشه عقب تر از من بچه طلبه هستند؟ چرا فرسنگ ها از حضرت آقا فاصله دارن؟ چرا رساله احکام مجازی نمینویسن و بیرون نمیدن؟ چرا اخلاق و عقاید مجازی تدریس نمیکنند؟! متن درس های روزانه کفار و مناقین و مرتدین به صورت آنلاین در کانالاشون به روز میشه! اما ما فقط مواضع و بیانات بعضی از آقایون علما را موسمی و نزدیک انتخاباتی میشنویم و میخونیم! ...»


روحم شاد شد... ماشالله... دمش گرم... احساس کردم همه حرفهایی که خیلیا میخواستن در همایش ها و جلسات بزنند اما بلد نبودند چطوری بگن و با چه لحنی حرف بزنن، اون خانمه خیلی زیبا و کامل بیان کرد و به دل همه هم نشست!


حتی آخر صحبتاش براش صلوات بلندی هم ختم کردند و چند نفری هم جلوی پاش بلند شدن و احترامش گذاشتند.


عالی بود.


تا اینکه نوبت من شد... قبل از اعلام مجری از سر جام پاشدم...


ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

۰ نظر ۱ لایک

حجره پریا _۳

معاون وزیر از کارهای آماری حرف زد و معمولا این تیپ آدمها یا خیلی سیاه صحبت میکنند یا خیلی گل و بلبل!

اینقدر کارهای فرهنگی انجام شده توسط وزارت خونه مطبوعشون را قشنگ جلوه داد و آمارش را زیر و بالا کرد که مونده بودم چرا با این همه کار فرهنگی، امام زمان ظهور نمیکنه؟!

آخه اونجوری که اون بنده خدا حرف میزد، همه چیز در کنترل است و امنیت فضای مجازیمون مثل امنیت دفاعیمون شده و فقط مونده ظهور آقا امام زمان!

حوصله اکثر حضار سر رفته بود... کسی هم خیلی روش نمیشد بهش بگه بسه دیگه! وقتت تمومه! خودش فهمید و دید اکثرا دارن چرت بعد از ناهار میزنن و کسی خیلی گوش نمیده!

نوبت اون خانمه رسید... حالا اگه بعضیا خورده نمیگیرن؛ خانمی جوان... قد متوسط... نه چاق و نه لاغر... معمولی و وزین ... فوق العاده باحجاب... مشخص بود طلبه است... سن و سال زیادی هم نداشت... خیلی محکم و استوار قدم برمیداشت...

رفت پشت تریبون... فلشش را زد به سیستم و میخواست ارائه مقاله بده! چون تنها سخنران زن اون همایش بود، خیلی باید اعتماد به نفس و حوصله خرج میکرد... نمیدونم در اون موقعیت ها بودین یا نه؟ اما سخته که تنها سخنران همایشی کاملا علمی و خشک و مردونه باشی که یه پاش هم امنیتی هست و همه به هم چپ چپ نگاه میکنن! چه برسه به تو که دختر هستی و...

شروع کرد:

«به نام اهورا مزدا ! به نام هبل و لات و عزّی! (نام سه تا از بت های زمان جاهلی!)

اصلا خوشحال نیستم که اینجام و خوبه که اکثرا دارین چرت میزنین!

منو به زور آوردن اینجا و گفتن کسی نیست مقاله بده و تو هم نمیخواد مقاله بدی و خودتو به زحمت بندازی!»

چشمای کسانی که بیدار بودن و حواسشون بود، داشت گرد و گرد تر میشد از اون حرفا! ینی چی این حرفها؟! بقیه هم که روی صندلیشون لم داده بودن و خمار و چرت زده بودن، یه تکون به خودشون دادن!

اون خانم ادامه داد:

«ما اصلا اینجا امنیت نداریم... چه برسه به امنیت مجازی و حقوق مجازی ... بیکار بودند که یه همچین همایشی گذاشتن و این همه آدم دور هم جمع کردند! تازه فردا هم ادامه داره! جالبه ها! من نمیدونم دیگه فردا قراره چی بگیم و چی بشنویم!»

یه نگاه به چپ و راست مجلس کرد و گفت: «حیف نیست که وقت این همه بزرگ و وزیر و وکیل مملکت را تلف کنند برای همچین جلسه و همایشی؟!»

بقیه داشتن بیدار میشدن ... دیگه داشت کم کم همهمه ها شروع میشد... یه کم ولم صداها داشت میرفت بالاتر! یکی از علمای پیرمرد داشت با عصاش ور میرفت و حرص میخورد و چپ چپ به اون خانمه نگاه میکرد! گفتم الانه که پاشه و اون دخترو با عضا بزنه نصف و نابود کنه!

همینجوری که داشت شلوغ پلوغ میشد و همه بیدار و وحشت زده بودند، مجری از پشت بلندگوش گفت: «خانم صبر کنید لطفا! شما چی داری میگی؟! اصلا شما را کی راه داده اینجا؟! شما حالتون خوبه؟! شان مجلس را حفظ کنید لطفا!»

تا مجری اینو گفت، بقیه هم سر و صداشون تبدیل به داد و بیداد شد و بلند بلند میگفتن: «بیارینش پایین! ... این چه وضعشه! ... این نفوذیه! ... خجالت بکش! ... حیا کن زن!... اصلا زن را چه به این حرفا و جلافتا!»

دو سه دقیقه سختی بود... دیگه همه بیدار شده بودند... همه داشتن بر و بر به اون خانمه و وضعیت پیش اومده نگاه میکردند!

اما اون خانمه اصلا رو خودش نذاشت... خیلی حساب شده رفتار میکرد... نمیدونم چرا ته ته دلم میگفت بشین سر جات و هیچی نگو... ته ته دلم میگفت چیزی نیست و بشین و به این نمایش نگاه کن!

اون خانمه یه لبخند هم چاشنی حرفاش کرد و ادامه داد : «بعله... مثل اینکه حضرات سر حال شدند! میشه لطف کنین و یه صلوات ختم کنید!»
همه... از جمله بچه های امنیت سالن و مسئولین همایش و... بهت زده بودند و بالاجبار صلوات یواش و آرومی ختم کردند!

اون خانمه ادامه داد:

«بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت همه علما و وزرا و بزرگان و حضار در مجلس و هیئت رئیسه محترم سلام و عصر بخیر عرض میکنم!

جسارت بنده را ببخشید... من نه به اهورا اعتقاد دارم و نه به لات و هبل و عزی!

هدف من، فقط تقویت توجه شما سروران گرامیم و همچنین پریدن چرت عصرگاهی بعضی اعزه محترم بود که الحمدلله حاصل شد!

بازم عذرخواهی میکنم... چون برای این مقاله خیلی زحمت کشیدم و ضربات سنگینی خوردم، زورم میومد که در اون شرایط منفعل و بی حال صحبت کنم... دوس داشتم از جوونی و شیطنت مقتضای سن و سالم استفاده کنم و این ریسک را به تن بخرم تا چشم ها بازتر بشه و به من بیشتر توجه کنید!

موضوع بنده درباره اینه که چطور میشه امنیت را به فضای مجازی ایران برگردوند؟! و چون بنده طلبه سطح سه هستم، میخوام درباره امنیت اخلاقی و اعتقادی حرف بزنم! حالا اگر بنده را حلال کردید و مایلید که ادامه بدم، لطفا یه صلوات ختم کنید!»

تا اینو گفت، همه با هم صلوات ختم کردند ... صلوات بلندی هم ختم کردند... در حین صلوات، بعضی ها به هم نگاه میکردند و لبخند میزدند...

ماشالله به این زن! رو دست زد... به کیا؟ به آخوندا و وزرا و کهتر و مهتر مجلس رکب زد! ماشالله!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour
۰ نظر ۰ لایک

امان از ابروانت...

مرا چشمیست خون افشٖان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

حافظ
۰ نظر ۰ لایک
آخرین مطالب
پول ایران در لبنان و غزه...
خدا چه میخورد؟
حجره پریا_۱۱
دخترک در میان دام ترس
حجره پریا_۱۰
حجره پریا۹
حجره پریا_8
حجره پریا_7
تلوخور پس کوچه های جهانم
قصه عشق
پربیننده ترین مطالب
یارب
جدی نویش
جدی نویس
به وقت دلتنگی
هنر عاشقی(ارسالی)
نمیفهمی خب حرف نزن...
دلی نمانده
گره...
جدی نویس
امان از دلدادگی
آرشیو مطالب
موضوعات
شهریار (۱)
هوشنگ ابتهاج (۳)
مسعود محمد پور (۱)
سید تقی سیدی (۱)
حافظ (۲)
سعدی (۳)
حمید رضا برقعی (۱)
سید سعید صاحب علم (۱)
رهی معیری (۲)
سهراب سپهری (۱)
طنز (۱)
عرفانی (۱)
فراغ (۱)
به وقت دلدادگی (۱)
عکس پروفایل (۲)
مولانا (۲)
پیوند ها
ساخت وبلاگ جدید در blog.ir
نرم افزار مهاجرت به blog.ir
وبلاگ رسمی شرکت بیان
صندوق بیان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان