پول ایران در لبنان و غزه...

ایا برای شما هم سواله که چرا با وجود این همه بدبختی و گیر و گور باید به لبنان و غزه و... کمک کنیم؟

برید به لینک زیر و خودتون بخونید.

http://www.tabnak.ir/fa/news/809207/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B2%D9%87-%D9%88-%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%86

۰ نظر ۰ لایک

خدا چه میخورد؟

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

- آفرین غلام دانا.

- خدا چه میپوشد؟

- رازها و گناه های بندگانش را

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.


۲ نظر ۰ لایک

حجره پریا_۱۱

در مدتی که با هم پایین تنها بودیم، نشستیم رو صندلی و رو به روی هم حرف زدیم... بازم میخواست گریه کنه که بهش گفتم: «گریه چیز خیلی خوبیه... مخصوصا برای ما مردا... من قبول ندارم که میگن مرد گریه نمیکنه! غلطه... نمیگم گریه نکن... اما میخوام بگم اینجا چیزی تو را تهدید نمیکنه... خیالت راحت باشه... حتی کسی که تو را زده، الان تا هم فیها خالدونش گیره و داره جواب پس میده...

پروندت هم هر جور تو خواستی مینویسم... اصلا قلم و کاغذ میدم خودت تا حتی کاغذی هم که باید بازجو پر کنه، خودت سر دل استراحت پرش کنی و هر چی دوس داشتی و به نفعت بود بنویسی!

امشب اگر دوس نداشتی حرف بزنیم اشکال نداره... من فردا تا عصر یه همایش دارم... وقتی برگشتم با هم حرف میزنیم... ولی با هم حرف میزنیما... شر و ور تحویل هم نمیدیم... چون وقت دوتامون ارزش داره و ممکنه بیشتر از فرداشب نتونم قم بمونم... پس با آرامش زندگی کن و بدون که ما اونچیزی نیستیم که اونطرفیا تو ذهن شماها ساختن!»

نگام به لبش بود... لبش آروم باز شد و در حالی که سرش پایین و داشت چشماش را میمالوند گفت: «چشم!»

گفتم: «روشن! میخوای تا وقتی شام حاضر میشه یه کم استراحت کنی؟ وقتی سفره آماده شد میام دنبالت!»

قبول کرد و رفت رو تختش و دراز کشید. منم رفتم بالا.

علوی تا منو دید گفت: «چی شد حاج ممد آقا؟!»

گفتم: «هیچی... سلامتیت... رفیقمون یه کم داره استراحت میکنه!»

گفت: «چطور دیدیش؟!»

گفتم: «نباید بچه بدی باشه! حالا ببینم چی میشه... تو امشب میری خونه؟»

گفت: «اگر با من کاری نداشته باشی... اگر هم بگی بمون میمونم! چطور؟»

گفتم: «نه... هیچی... برو به زندگیت برس... اتفاقا میخواستم بگم برو خونه... من هستم... من امشب جایی نمیرم... میخوام پیشش باشم... بنظرم میشه شب جالبی بشه!»

گفت: «هرجور صلاحه... باشه... پس اگر با من کاری داشتی فورا زنگ بزن... خوابم سبکه و زود پا میشم.»

شام را آوردند... سفره انداختیم و جاتون خالی... رفتم صداش کردم... اومد بالا و سه نفری نشستیم سر سفره... اون خیلی راحت نبود... بهش گفتم: «راحت باش داداش... بخور... اگر هم اینجا و پیش ما راحت نیستی پاشو غذاتو بردار ببر پایین و راحت شامتو بزن!»

با صدای آروم گفت: «نه... تشکر... خوبه... همین جا میخورم»

علوی یواشکی یه نگاهی به من کرد و یه خنده کوچولو کرد... مشخص بود که داره کیف میکنه که اون پسر بالاخره زبونش باز شد و داره الان چلوماهیچه میخوره!

بعد از شام، با علوی خدافظی کردیم... رفت خونشون و من و اون پسر رفتیم زیر زمین... به بچه ها گفتم کسی لطفا سر و صدا نکنه و آرامش خونه را بهم نزنه... چایی هم نمیخوایم و اگر خواستیم خودمون میریم دم میکنیم.

رفتیم پایین... ساعت حدودا 10 شب بود...

گفتم من یه کم خوابم میاد... صبح همایش دارم... برنامه شما چیه؟

گفت: «اگر زیاد خسته نیستین میخواستم باهاتون حرف بزنم... بنظرم تا حالاش هم خیلی دیر شده...»

گفتم: «باشه... مشکلی نیست... راستی نمیخوای به خانوادت خبر بدی؟ نگرانتن لابد!»

گفت: «نمیدونم... نه... تردید دارم... اصلا بخاطر همین گفتم تا حالاش هم دیر شده!»

گفتم: «چطور؟ بیا بشینیم برام تعریف کن... بیا»

نشستیم رو تخت... میخواستم غیر رسمی و مهربون باهم حرف بزنیم... شروع کرد:

«من پسر یکی از فراریای زمان شاه هستم... بابام دقیقا دو روز بعد از شاه با مامان و خواهرم از ایران فرار میکنن و بخاطر اینکه وضع مالش خیلی خوب نبوده، نتونست بره اروپا و آمریکا... مجبور شد بره ترکیه و اونجا پناهندگی گرفت و موندن اونجا.

من هنوز به دنیا نیومده بودم... تا اینکه چند سال بعدش من به دنیا اومدم...

مدام از مامانم شنیدم که من ناخواسته به دنیا اومدم و از این حرفا... به خاطر همین از اول زندگیم احساس خوبی به خدا و عدالت خدا و اصلا وجود خدا و خوب شدن سرنوشت سیاه خودم نداشتم.

تا اینکه بابام وسطای جنگ ایران و عراق میگن گم شد و بعدش مامانم طلاق غیابی گرفت و از اینجور حرفها...»

گفتم: «یه لحظه لطفا صبر کن... کاری ندارما... اصلا به تو ربطی پیدا نمیکنه ها... خیالت راحت... اما میشه بگی بابات چطوری دقیقا گم شد و کی گم شد و اصلا کجا گم شد؟!»

گفت: «من نمیدونم... اطلاعی ندارم... اما مامانم میگه یه سفر رفته بوده عراق... اونجا سه چهار ماه میمونه... بعدش هم دیگه نه تماس و نه خبر و نه هیچی! من فقط همینو میدونم.»

گفتم: «عجب! باشه... خب میگفتی!»

گفت: «ببخشید میشه بگید چه حدسی میزنید؟ آخه احساس میکنم از حرفی که درباره بابام زدم یه چیزی فهمیدین!»

گفتم: «مهم نیست... فقط یه حدسه... کاری به تو نداره...»

گفت: «ازتون خواهش میکنم... شما معلومه مرد با تجربه ای هستین... فقط بهم بگین چه حدسی میزنین؟»

گفتم: «خب راستشو بخوای... این چند تا کلمه ای که گفتی: تنها رفت... بدون مامان... از ترکیه... وسط جنگ... ایران و عراق... سه چهار ماه موند... بعدش هم یه
۳ نظر ۱ لایک

دخترک در میان دام ترس

ترسان و لرزان  قدم بر می‌داشت گاهی از وحشت جیغ میکشید گاهی به جلو و گاهی به عقب میرفت  ناگاه پاهایش سست شد و به زمین افتاد دیگر نتوانست حرکت کند از ترس اشک هایش بند نمی امد...
تا صبح چیزی نمانده هوا کم کم رنگ بیداری به خود میگیرد دست هایش را دور پاهای رنجور و نحیفش انداخته و به هم گره زدا نمیدانم بیدار است یا خواب ناگهان سر بلند میکند حال اسمان به قدری از خواب بیدار شده که میشود پیش چشم را دید با ترس چشمانش را باز میکند ‌.‌‌..
دیشب بعد از شنیدن ان خبر به قصد خودکشی از ویلا فرار میکند و به جنگل میزند غافل از این که او ماموریتی عظیم در پیش دارد...






اگر استقبال شد بقیشم میزارم
نظرتون؟؟؟
۰ نظر ۰ لایک

حجره پریا_۱۰



علوی که داشت چشماش چارتا میشد، گفت: «چشم... راستی حاجی غسل چی؟ غسل و کفن نمیخواد؟!»


گفتم: «نه بابا ... ولش کن... کی اینو میشناسه؟ اصلا مهم نیست... پاشو که کار داریم... بده ببرن وسط یه بیابون چالش کنن و بیان!»

علوی پاشد و رفت... من همینطور نشسته بودم بالای سر اون جوون و به چهره و بدنش نگاه میکردم... وقتی تنها بودیم گفتم: «ای بیچاره! حتی نتونست برای بار آخر بابا و مامان بدبختش را ببینه و ازشون خدافظی کنه! حالا چی بر سر اونا میاد؟ خدا صبرشون بده... داغ جوون خیلی سخته!!»


صدای پای علوی اومد... داشت از پله ها میومد پایین... کاغذی بهم داد... به علوی گفتم: «حاجی جان! اصلا به گواهی فوت نیاز هست؟ فکر نکنم لازم باشه ها! مگه میخوایم قبرستون خاکش کنیم که گواهی میخواد؟!»


علوی گفت: «هرجور صلاحه حاجی! بگم بیان ببرنش؟!»


گفتم: «آره بابا... بگو بیان ببرنش تا بوی بد نگرفته اینجا!»


علوی به پشت سرش نگاهی کرد و با صدای نسبتا بلند گفت: «بچه ها بیایید جنازشو ببرین!»


به محض اینکه علوی این حرف را زد... اون جوون نعره بلند و وحشتناکی زد... مثل کسی که برقش گرفته باشه، شدیدا لرزید و با دسپاچگی خودش را از روی زمین بلند کرد ...


در حالی که عرق شدیدی کرده بود و چشماش از وحشت سرخ شده بود میگفت: «نه... من زنده ام... منو چال نکنین... من زنده ام... غلط کردم... گه خوردم... من زنده ام... همه چی میگم... فقط منو نبرین... باشه؟ نمیبرین؟»


به علوی نگاهی کردم و گفتم: «حاجی تو صدایی شنیدی؟! احساس میکنم صدای ارواح خبیثه میاد!»


علوی که داشت به زور جلوی خندش میگرفت، گفت: «آره... صدای یکی که داره التماس میکنه که برگرده به دنیا و زنده بشه!»

بعدش به زمین اشاره کرد و گفت: «میبینی حاجی؟ میبینی چه جوون خوبی بوده؟!»


منم به کف زمین نگاه میکردم و گفتم: «آره بدبخت! شانس بیاره امشب بچه ها وقت بکنن چالش کنن... وگرنه تا صبح مهمون سردخونه و اموات تصادفی و سوخته و جنازه های متعفن هست!»


اون پسره که این حرف ها را شنید، شروع به جیغ و داد و فریاد کرد... باید باشین تو اون صحنه ها تا فکر نکنین اون پسر، سوسول بوده و یا خیلی خنگ بوده! الکی به مردم نباید اتهام ساده لوح بودن زد. اون صحنه را ما خیلی قشنگ بازی کردیم تا بتونیم اثرگذاری حداکثری داشته باشیم!


خلاصه کلی جیغ و فریاد کشید... میگفت: «دیوونه ها... روانیا... من زندم... من اینجام... کدوم جنازه؟ چرا الکی به طرف زمین نگاه میکنین؟ من زندم!»


بعدش بخاطر اینکه مثلا به ما دست بزنه و ما را متوجه زنده بودنش بکنه، با سرعت اومد طرف من... به محض اینکه دستش را آورد طرف من، دستشو گرفتم و پیچوندم و یه سیلی نه محکم و نه آروم بهش زدم! و انداختمش اون طرف!


خودشو کشوند گوشه اتاق و شروع کرد زار زار گریه کردن... به علوی اشاره کردم که تو برو بالا و من و اونو تنها بذار!


تنها شدیم...


یه کم اتاقش را مرتب کردم... تخت و میز و صندلیش بهم ریخته بود... رفتم یه لیوان آب خنک آوردم و گذاشتم روی میزش... اون پسر همونجوری ناله میکرد و گریه هاش قطع نمیشد... واقعا گریه میکردا... اینقدر جانسوز گریه میکرد که آثار پشیمونی و ترس و وحشت در چهره اش میدیدم...


حدود ده دقیقه نشستم روی صندلی... صبر کردم که گریه هاش تموم بشه... خیلی عادی گوشیمو آوردم بیرون و پیام ها و تلگراممو چک میکردم... همچنان صدای گریش میومد... منم مشغول گوشیو و خیلی ریلکش و معمولی...


پاشدم چند قدم راه رفتم... اون مدام اشک میریخت... حالش خیلی عجیب بود... رفتم نشستم کنارش... به دیوار تکیه زدم... گفتم: «میخوام کمکت کنم... تو مجرم هستی اما ذاتت خراب نیست... امثال تو را خیلی خوب میشناسم... جنس گریه هات و پشیمونیت را بارها در پرونده های مختلف از دیگران دیدم... پاشو برو دست و صورتت را بشور بیا تا سفارش شام بدم... از ظهر تا حالا منم چیزی نخوردم... تو هم که این چند روز چیزی نخوردی... پاشو پسر! پاشو ماشالله!»


پاشد ... به زور حرکت میکرد... معلوم بود که توانی براش نمونده... وقتی داشت دست و صورتش را میشست، زنگ زدم به علوی و گفتم: «حاجی لطفا دو تا چلو ماهیچه ... نه... سه تا بگیر... سه تا چلو ماهیچه چرب و چیلی با دو سه تا سالاد اندونزی و یه نوشابه مشکی خانواده و زیتون و لیمو ترش سفارش بده! بگو اگه زود بیارین انعام خوبی بهتون میدم... تا آوردن زحمتش بکش و سفره را بنداز تا ما با این رفیق تازمون بیاییم بالا!»


علوی هم لبخندی زد و گفت: «دمت بیست حاجی! چشم... چلو ماهیچتم میدم... چشم... یاعلی!»


ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@mohamadrezahadadpour

۰ نظر ۰ لایک

حجره پریا۹

به علوی گفتم: «نگو بخاطر این، اینجوری بهم ریختی که باورم نمیشه! به هوش نیومده که نیومده... اصل کاری را بگو... مشکل تو چیه این وسط؟! الان چرا خرابی؟! این که چیزی نیست!»

یه نفس عمیق کشید و گفت: «مشکل اینه که دلم خیلی براش میسوزه... با تمام زرنگیش اما احساس میکنم بچه است... اینی که الان پایین افتاده، خیلی آدم عجیب غریبیه...

وقتی داشتیم روی کانال ها و گروه های آتئیست ها کار میکردیم، بهش برخورد کردیم... بچه ها ردش را از یکی از اکانتاش در تلگرام زدند... خودم روش کار کردم... چند شب درگیرش شدم و باهاش حرف زدم و حتی نصیحتش کردم... اما اثری نداشت و ادامه میداد و هر روز حرف ها و مطالب زشت تری کیگذاشت... تا اینکه هفت هشت روز طول کشید تا تونستیم اعتمادشو جلب کنیم!»

گفتم: «کجا بوده؟!»

گفت: «اول میگفت کرج هست... بعدش فهمیدیم ایران نیست... آخرش هم ردش را از فرودگاه ترکیه زدیم!»

گفتم: «داره جالب میشه! نگو واسه صیغه و دختر و زن فاحشه اومده که باورم نمیشه!»

گفت: «نه... فکر نمیکنم... جالبه که موردش منکراتی و جنسی نیست... موردش عقیدتیه! اما هنوز خودمون هم نمیدونیم چرا اومده ایران؟!»

گفتم: «لیدرها و پیاده نظام هایی که دعوای عقیدتی با ما دارن، تا اینجا نمیان معمولا... چون با جسم و جون مخاطبشون که کاری ندارن... بنظرت این بابا اینجا چه غلطی میکرده؟!»

گفت: «خیلی تو کارش وارده... تحصیلات هم داره... سر و زبونش و شیوه استدلال کردنش خیلی حرفه ای و غیر معمولیه... تا اینکه در یکی از سوپرگروه های بالای سه چهار هزار تایی که داشته، یه دختر پیدا میشه و حالش میگیره!

با هم قرار مناظره مجازی میذارن... حدودا دو هفته طول میکشه و هر شب در حضور جمع، اون دو تا با هم بحث های داغ اعتقادی راه مینداختند... تا اینکه بالاخره دختره پیروز میشه و سی چهل تا اشکال به اعتقادات این پسر وارد میکنه و آبروش را میبره!

یکی دو تا از بچه های ما در طول اون مدت در اون گروه بودن و همه صحبت ها را چک میکردن و خلاصه نظارت داشتن!»

گفتم: «توضیح خوبی بود. پس ما با یکی طرفیم که پر چونه است و باسواده .... خب؟ راستی چرا زده بودینش؟!»

گفت: «بچه ها اشتباه کرده بودن... اونی که زده بودش را توبیخ کردم و اداره داره پدرش را درمیاره تا دیگه بی دلیل و اجازه دست روی مردم دراز نکنه... حق زدن نداشته و ضرورتی هم نداشته که بزندش... اصلا اینجور آدما را نمیزنن... حالا کاری نداریم...

اون پسر، خیلی ها را از راه گمراه میکنه... جرم های توهین و استهزا و تمسخر عقاید مردم، جرم های کمی نیست... اصل و اساس اسلام و ریشه دین را در ذهن خیلی از جوون ها داشته میزده... مدام پیامش به دست همه و همه گروه ها میچرخیده و کسی حریفش نمیشده...»

گفتم: «خب بعدش!»

گفت: «تا چند روز پیش... پیامی از طرف ستاد اومد که فردی با این مشخصات داره وارد فرودگاه امام تهران میشه و داره میاد ایران! با مشخصاتی کاملا جعلی...

رابط ما در ترکیه آمار میده که این پسر داره مستقیما از ترکیه میاد ایران و همونی هست که مدت ها فضای مجازی را با لجن پراکنی هاش مسموم میکرده و سر دختر و پسرای زیادی از راه به در برده!»

گفتم: «چطوری شناختینش؟»

گفت: «تو که خودت ماشالله واردی! خیلی ساده... از طریق دوربین بالای لب تاپش عکسش را داشتیم... یه بدافزار هم فرستادیم تو گوشیش تا gps خودمون هم فعال بشه و بدونیم کجاست!»

گفتم: «شما هم میریزین رو سرش و میگیرینش؟!»

گفت: «دقیقا! الان توش موندیم... نه حرف میزنه... نه حرفه ای عمل میکنه... نه میدونیم برای چی اینجاست؟ الان هم غش کرده و افتاده پایین!»

گفتم: «بچه های تیم پزشکی دیدنش؟!»

گفت: «به طور حرفه ای و درمانی نه! اما علائم حیاتی و ایناش خوبه! محمد کمکش کن... بنظرم خیلی بچه است... میشه پرونده و کاغذ و فایل براش راه بندازیم اما حیفه... بنظرم میشه بیشتر روش کار کرد... ما رسالت اصلیمون صیانت از عقاید و امنیت مردمه... نه گیر و گیر بازی و دستگیر کردن مردم! اینا مال مراحل حساسه... نه این بچه!»

گفتم: «که اینطور! پاشو بریم تا ببینمش! شاید خدا لطف کرد و تونستیم کاری بکنیم.»

پاشدیم رفتیم پایین... وقتی رسیدیم پایین و در را باز کردن... دیدم یه پسر حدودا 30 ساله... نسبتا خوش تیپ ... البته با لباس و وضعیت به هم ریخته... افتاده رو زمین... نشستم بالای سرش... پلک چشماش را آروم باز کردم و ولش کردم... نبضش هم گرفتم...
رو کردم به علوی و گفتم: «تمومه دیگه! چیزی نمونده... آخراشه... پاشو برو از تو ماشین، گواهی فوت را بیار تا براش بنویسم... بعدش برو صندوق عقب و دو تا گونی بردار بیار تا بدم بچه ها ببرن چالش کنن!!»

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour
۰ نظر ۰ لایک

حجره پریا_8



جلسه تموم شد و منم خسته بودم. رفتم خونه ای که برام آماده کرده بودند. خونه ای در خیابون عمار یاسر... ویلایی... نقلی... تمیز و از همه مهمتر، تنهای تنها...


وقتی رسیدم به خونه، در را باز کردم... رفتم تجدید وضو کردم... دو رکعت نماز شکر خوندم... از اینکه هم جلسه خوبی شد و هم اینکه اتفاقی برای کسی نیفتاد خدا را شکر کردم...


دراز کشیدم رو تخت... قبل از اینکه بخواد چشمام بره و خوابم ببره، گوشیمو برداشتم... اول رفتم صفحه همکارم و نوشتم: 


«سلام. الحمدلله. تا فردا!» ینی جلسه امروز موفقیت آمیز بود و مشکلی پیش نیومد و فردا روز آخر همایش هست.

بعدش هم رفتم سراغ شماره خانمم و براش نوشتم: «سلام. جلسم تموم شده و میخوام بخوابم. اگر زنگ زدی و برنداشتم نگران نشو.»


خوابم برد...


دم دمای غروب از خواب پاشدم... رفتم آماده شدم تا برای نماز مغرب و عشا برم حرم... وقتی رسیدم در خونه، تا وقتی ماشین بگیرم و سوار شم، گوشیمو درآوردم و چک کردم ببینم چه خبره؟!


دیدم با شماره «نگهداشته شده» بیش از شیش هفت بار به گوشیم زنگ زدن و چون سایلنت بوده متوجه نشدم! خب بچه های اداره هستن اما چرا غروب اون همه زنگ زدن، یه کم برام باعث تعجب بود!!


تا اومدم در ماشینو باز کنم گوشیم زنگ خورد... همینجور که داشتم سوار میشدم گوشیو برداشتم و سلام کردم... یکی از بچه های واحد قم بود... گفت: «سلام حاجی جان! لطفا آماده شید تا ماشین اداره بیاد دنبالتون و تشریف بیارید اینجا!»


با تعجب گفتم: «مشکلی پیش اومده؟! الان دارم میرم حرم برای نماز... بعدش میام...»


گفت: «شرمندم... جسارته... آقای علوی (یکی از معاونت ها) گفتند به محض اینکه بیدار شدین و جواب دادین، بیاییم دنبالتون! ظاهرا امر مهمی پیش اومده!»


به راننده تاکسی گفتم صبر کنید لطفا... پیاده شدم و به پشت خطیه گفتم: «باشه... من سر چارمردون هستم... رو به رو حسینیه اهل بیت... منتظرم. یاعلی!»


چیزی نگذشت که ماشین اداره اومد و سوار شدم و رفتم... تو راه مدام با خودم فکر میکردم که چی شده که حتی نذاشتن برم حرم برای نماز جماعت... چون در قم، موقع نماز و اذون که میشه، اگه نری برای نماز و خودتو به یه نماز جماعت نرسونی، احساس گناهت شدیدتر میشه و حس میکنی از همه داری عقب میمونی!


رسیدیم ... اما نه به اداره... به یه خونه امن در منطقه بلوار امین... ریموت را از سر کوچه زد و در باز شد و مستقیم و بدون توقف رفتیم تو خونه!


وقتی پیاده شدم، علوی را بعد از مدت ها دیدم... سلام و علیک کردیم و محکم رفتیم تو بغل هم... جانبازه... یکی از ماموریت هاش در کردستان از پشت سر زده بودنش... دقیقا زده بودند تو کلیه اش... اگر زود نرسیده بود به بیمارستان از بین میرفت ... با جراحت کتفش، حدودا سی یا چهل درصد جانبازی داشت... از اون بچه هایی که از وقتی میشناسمش، میدونم که نافله شبش ترک نمیشه و اهل تهجد بوده و هست ... حتی در بیمارستان و حال بیماری. از تمام دار دنیا، یه بچه معلول ذهنی  داره که خیلی هم به هم وابسته هستند... ینی میمیرن برای هم...


بهش گفتم: «ماشالله... روز به روز خوشکلتر و نورانی تر میشی پسر... هر وقت یادت میفتم، یاد بچه های تکسول (بچه های گردان تک سرنشین مرزی) میفتم... چه خبر؟ قم چه خبر؟»


گفت: «الحمدلله حاجی جان! تو که به ما سر نمیزنی... من فقط آمارت را از عمار میگرفتم... که اونم دیگه نخ نمیده... شما چه خبر؟ حالا بیا تو... بفرما... بفرما...»


وقتی رفتیم داخل، دوس نداشتم از وقت نمازم دیرتر بشه... هر کاری کردم که جلو بایسته و پشت سرش نماز بخونم نذاشت که نذاشت! هر چی التماسش کردم راضی نشد... تا اینکه مجبورم کرد و جلو ایستادم و جماعت کوچولویی ترتیب دادیم و خوندیم.

تا نماز عشا تموم شد و تعقیباتمون هم تموم شد، یه کم دورمون را خلوت کرد... برگشتم پشت سرم... با هم دست دادیم و قبول باشه گفتیم... بهش گفتم: «جانم علوی! گوش به زنگم... چرا اصرار داشتی منو ببینی؟!»


خودشو کشوند جلوتر... گفت: «معطلت نکنم... سر یه پرونده دارم اذیت میشم... میخوام کمکم کنی!»


گفتم: «باکمال میل حاجی! بسم الله...»


گفت: «از سوژه بگم یا از داستان؟!»


گفتم: «مگه سوژه اش اینجاست؟!»


گفت: «بین خودمون باشه اما یکیشون آره... زیر زمینه...»


گفتم: «بسیار خوب! میخوای خودم از صفر شروع کنم و خالی الذهن برم سراغش ببینم چی دستگیرم میشه؟!»


دستی به محاسنش کشید و گفت: «والا چه عرض کنم... لا اله الا الله...»


گفتم: «چیه حاجی؟! نبینم به این روز افتاده باشی! داری میترسونیم!»


گفت: «دست دلم نذار محمد! دو تا از بچه هام شهید شدن ... دو تا از بهترین بچه هام... لنگشون تو کل قم پیدا نمیکردی... باهوش... ولایتی... سرحال... جوون...»


گفتم: «حاجی میگی یا پاشم برم سراغش؟!»گفت: «میگم... عجلم ننداز... بذار از سوژه بگم... چهار روزه که گرفتیمش اما نم پس نمیده... خیلی باهاش حرف زدیم... اما اصلا انگار نمیشنوه... فقط میخندید و لبخند میزد و به سقف و میز و گوشه اتاق ها نگاه میکرد... تا امروز صبح... بچه ها حوصلشون سر رفت و تصمیم گرفتن یه حالی ازش بگیرن... وقتی خوب از خجالتش در اومدن، بیهوش شد و افتاد زمین... رفتم بالا سرش تا بدنشو چک کنم...مشکل خاصی به نظر نمیرسید اما نمیدونم چرا تا حالا به هوش نیومده!»


ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

۱ نظر ۰ لایک

حجره پریا_7



مجری بیچاره که سر جاش نبود، فورا اومد بالا... بد راه میرفت... یه کم خمیده بود... در حالی که کتش درآورده بود و حتی آستینش هم یه کم در اثر کش و قوس های وسط جمعیت پاره شده بود... رفت پشت میکروفن و گفت: «تقدیر و تشکر میکنیم از جناب...»


هنوز جملش تموم نشده بود که از حال رفت...


حال بقیه، مخصوصا پیرمردها خیلی جالب نبود... جالب تر این بود که با وجود اینکه جلسه تموم شده بود و درها باز شده بود، حتی یک نفر هم سالن را ترک نکرد... همه یا با هم حرف میزدن... یا روی صندلی ها ولو شده بودن و چشماشون بسته بودن تا یه کم آروم بشن... یا سرشون بالا بود و به سقف زل زده بودند... یا داشتن به من نگاه میکردن و دندوناشون به هم میسابیدن!


از پله ها که اومدم پایین، دو سه تا از همکارام دور و برم جمع شدن و با هم حرف میزدیم... دو سه نفر دیگه هم داشتن به مجری کمک میکردن که حالش سر جاش بیاد... هنوز داشتن تو سالن آب قند و میوه تقسیم میکردن تا بقیه یه کم جون بگیرن...


من فقط چند خط درباره اون فضا توضیح دادم... شما هم فقط یه چیزی خوندین و رد شدین... تا خودتون اونجور جاها نباشین، نمیدونید چه دارم میگم و چه انرژی و حالی از تن و مغز ادم تخلیه میشه!


رفتم تو لابی و یه استکان چایی خوردم... همونجور که داشتم چایی میخوردم، تا برگشتم دیدم یکی از معاونین وزرا با تعداد قابل توجهی از هیئت همراهش داره میاد طرفم... سلام و علیک کردیم... گفت: «دست شما درد نکنه... ایده جالبی بود... ارائه مقصودتون حرف نداشت... من هم قبول دارم... باید به داد فضای آشفته مجازی رسید... راستی میتونم شماره همراهتون داشته باشم؟»


گفتم: «بزرگوارید... امیدوارم تاثیر صحبت های علما و عزیزان و من حقیر، فقط این چند قطره عرق سردی نباشه که روی پیشونیتون نشسته و یه کم هم دستتون لرزش پیدا کرده...»


با تلخند گفت: «نه ان شاءالله... من دستور مستقیم میدم که اتاق فکرهای ما با شما تماس بگیرن و از تجارب و راهنمایی های شما استفاده کنیم...»


گفتم: «خواهش میکنم... اما جسارت نباشه... حضرت آقا با کلمه «اتاق فکر» موافق نیستن و مشکل دارن... فرمودن این کلمه خاص غربی هاست و دیگه استفاده نکنید... پیشنهاد دادن که از حالا بگیم «کانون تفکر» یا 《هیئت های اندیشه ورز》 !»


گفت: «جالبه... نشنیده بودم... من هر چی رو به روی شما بایستم، هم بیشتر گاف میدم و هم بیشتر مطلب یاد میگرم... در هر حال خوشحال شدم از زیارتتون... روز تون بخیر!»


بعد از اون بنده خدا، چند نفر دیگه هم اومدن و حرف زدیم و آشنا شدیم ... حرف های خوبی تبادل میشد و تجارب خوبی مطرح شد... یه استاد لبنانی داشتیم که میگفت: «معمولا حاشیه همایش ها و جلسات و کنفرانس ها از خود اون جلسات مفیدتر است!» راست میگفت... من تجربش دارم... مثل همین جلسه ای که براتون تعریف کردم...


تا اینکه...


همون خانمه که قبل از من ارائه مقاله داشت اومد جلو... با یه آقای روحانی جوان... سلام و علیک کردیم... گفتم: «اتفاقا من میخواستم بیام خدمت شما و سلام و خداقوت بگم... اما دورم شلوغ بود... شرمنده کردین...»


اون خانمه گفت: «خواهش میکنم... روش شما معرکه بود... خیلی حساب شده و دقیق... اصلا قابل حدس و پیش بینی نبود... با هیچ روشی نمیشد به مردم فهموند که «فضای بسته با فشار اطلاعات نامحدود، سبب روابط از هم گسسته و افکار متلاشی میشه!» من لذت این عبارت و تعبیر شما را تا آخر عمرم فراموش نمیکنم...»


گفتم: «بزرگوارید... اما کاش به جای شما... و یا لااقل به اندازه شما، بقیه هم متوجه میشدن و منو به اتاق های فکرشون حواله نمیدادن... راستی لطفا مقاله ای نوشته بودید را فردا برام بیارید تا بخونم و استفاده کنم...حتی اگر خودتون هم نتونستید تشریف بیارید توسط برادرتون به من برسونید ... یا حتی خودم میام میگرم...باید مقاله باارزشی باشه...»


با تعجب به هم نگاه کردن و گفتن: «برادر؟! شما چطور فهمیدین ما با هم خواهر و برادریم؟!»


خندم گرفت... گفتم: «همینجوری... حدس زدم... معمولا مردای جوون، جلوتر از خانماشون از دری وارد یا خارج نمیشن!»


ادامه دارد...


دلنوشته های یک طلبه

@Mohamadrezahadadpour

۱ نظر ۰ لایک

تلوخور پس کوچه های جهانم


با صفر درصد الکلِ 

این آبجوی وطنی 

کسی مست نمی شود

اما تماشای لاک زدنت

تلوخورِ 

پس کوچه های جهانم می کند...



۰ نظر ۰ لایک

قصه عشق



بی تو این دیده، کجا میل به دیدن دارد؟!

قصه عشق، مگر بی تو شنیدن دارد؟!


شهریار


۰ نظر ۰ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
آخرین مطالب
پول ایران در لبنان و غزه...
خدا چه میخورد؟
حجره پریا_۱۱
دخترک در میان دام ترس
حجره پریا_۱۰
حجره پریا۹
حجره پریا_8
حجره پریا_7
تلوخور پس کوچه های جهانم
قصه عشق
پربیننده ترین مطالب
یارب
جدی نویش
جدی نویس
به وقت دلتنگی
هنر عاشقی(ارسالی)
نمیفهمی خب حرف نزن...
دلی نمانده
گره...
جدی نویس
امان از دلدادگی
آرشیو مطالب
موضوعات
شهریار (۱)
هوشنگ ابتهاج (۳)
مسعود محمد پور (۱)
سید تقی سیدی (۱)
حافظ (۲)
سعدی (۳)
حمید رضا برقعی (۱)
سید سعید صاحب علم (۱)
رهی معیری (۲)
سهراب سپهری (۱)
طنز (۱)
عرفانی (۱)
فراغ (۱)
به وقت دلدادگی (۱)
عکس پروفایل (۲)
مولانا (۲)
پیوند ها
ساخت وبلاگ جدید در blog.ir
نرم افزار مهاجرت به blog.ir
وبلاگ رسمی شرکت بیان
صندوق بیان
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان